مَختَک

زبان دل یک ایرانی

بر روی سیه سنگ مزارم بنویسید

آزرده دلی خفته در این خلوت خاموش

او زاده غم بود

آسوده ز غمهای جهان گشت فراموش


نویسنده : باران ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۸/٢٧
تگ های این مطلب:روزهای تلخ


ای که از تازگی زخم دلم تازه تری

یعنی از قصه دلتنگی من با خبری؟

مثل مهتاب که از خاطر شب می گذرد 

هر شب آهسته از آفاق دلم می گذری !


نویسنده : باران ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۸/٥
تگ های این مطلب:روزهای تلخ


چه کسی خواهد سوخت دل لرزان مرا؟

شاید این بار نگاهی ، شبحی یا که لبخندی سرد!

شاید هم بوی باران اشکهایم را آواره کند.

دل من میسوزد

من عزا دارم

قلب من مجروح

روح من سرکش

اشک من لرزان بوی باران دارد.


نویسنده : باران ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۸/۳
تگ های این مطلب:روزهای تلخ


سه شنبه هفته پیش تلخ ترین و شاید بدترین سه شنبه در عمر من بود.

روزی که همه شاد بودند غیر از من!

روزی که هیچ وقت تا آخر عمر هم تلخی اون را فراموش نمیکنم.از بس تلخ بود که من را به بیمارستان کشید.

شاید هیچ وقت روز سه شنبه  ٢٧ / ٧ / ٨٩ را فراموش نکنم . روز میلاد امام رضا بود ولی من بهتری عزیزم را از دست دادم.

توی این روز یک فرشته به فرشته های آسمون اضافه شد، ولی قلب من از درد سوخت ، چنان سوخت که صدای سوختن اون تا آسمون رفت .

من توی این روز بهترین خواهرم را ازدست دادم . خواهر جوانی که توی زندگی به ما درسهای زیادی داد و حالا با رفتنش هم به ما درسی داد. درسی که هیچ گاه فراموش نمیکنم.

او به من درس عشق و دوست داشتن داد . به من یاد داد که وقتی کسی را دوست داری باید خودت و همه چیزت را براش فدا کنی.او جانش را فدای چیزی کرد که دوستش داشت!

خیلی دوست دارم میتونستم از اون اطلاعات کاملی داشتم تا زندگی نامه اش را مینوشتم . چون میدونم که پر از درس زندگی بود.

او رفت آرام و بی صدا مثل همیشه!

او رفت و همچنان ما را در حیرت بزرگیش تنها گذاشت.او با تمام سادگی رفت مثل باد !


نویسنده : باران ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۸/٢
تگ های این مطلب:روزهای تلخ


پنجم مرداد هشتاد و نه اولین تولد من توی خونه خودم بعد از ازدواج بوده یک تجربه جدید که شاید هیچ وقت فراموش نشه. غیر از همسرم و همراه اول هیچ کس یادش نبود که تولد من چه روزی بوده.باز هم پدر تکنولوژی را خدا رحمت کنه !

با تشکر از همسرم!

تولدم مبارک!


نویسنده : باران ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٥/٦
تگ های این مطلب:خودم


زنها را نمیشه شناخت!

زن موجود پیچیده ای است!

زنها موجوداتی متفاوت هستند!

این جملات و چنین موضوعاتی را زیاد میشه از این و اون شنید.ولی باید دید چه کسی داره این حرف را میزنه و علت این حرفهاش چیه.ولی در کل از هر کسی و هر قشری میشه این حرفها را شنید.

منم تا پارسال از این جملات را زیاد شنیده بودم ولی درک این مطلب برام مشکل بود.

این یک سال که با یکی از این موجودات ناشناخته آشنا شدم این موضوع را کاملا درک کردم .

به نظر من این موضوع که زنها را نمیشه شناخت تا حدودی درسته! برخی زنها را موجوداتی مریخی و بعضی ونوسی میدونند بعضی هم (روم به دیوار) اصلا آدم نمیدونند.

ولی حالا نظر من اینه که نه تنها زنها در انسانیت می تونند به کمال برسند بلکه در بعضی از بخشها از مرد ها هم جلو میزنند , ولی حالا نکته اینجا است که تفاوت اونها در کجاست و آیا تفاوت اینقدر زیاد است که باعث عدم شناخت اونها از هم بشه ؟

باز هم از تجربه یک ساله خودم که کمک بگیرم باید بگم که بله  ! تفاوت از اونی هم که فکر میکنید بیشتره و واقعا شناخت و درک یک زن برای مرد خیلی دشواره و شاید هم غیر ممکن!

شاید تعجب کنید ولی واقعیت اینه که زوجی که سالها هم پیش هم زندگی میکنند باز هم گاهی نکاتی پیش میاد که از رفتار همدیگر شگفت زده می شوند.

من باید بیشتر سعی کنم همسرم را بشناسم در حالی که میدونم شناخت اونها غیر ممکنه !  شما چی ؟ امتحان نمیکنید ؟


نویسنده : باران ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٧/٢
تگ های این مطلب:زن


مرگ!

آیا مرگ پایان راه است ؟

جوابش راحته !شما خیلی زود میگید نه!ولی به اون فکر نمیکنید .

اگه پایان راه نیست پس چرا اینقدر ازش میترسیم و فرار میکنیم.مگه مرگ ترس داره ؟

چرا وقتی حرف مرده را میزنیم یا یک مرده را میبینیم یا تو موقعیت مرگ قرار میگیریم مو به تنمون سیخ میشه و اینقدر میترسیم.

مگه مردن چیه ؟

فکر میکنید این ترس غیر ارادی و نا خداگاه پیش میاد و مکانیزم طبیعی بدن به اون موضوعه؟

نمیدونم چرا ولی من فکر میکنم شاید ما هنوز باور نداریم که مرگ پایان راه نیست!

داریم خودمون را گول میزنیم و ادعا میکنیم که ایمان کامل داریم ولی وقتی که نوبت خودمون میرسه فرار میکنیم و دلمون میخواد هیچوقت نمیریم!

هیچ پیر مرد 100 ساله ای هم یک دقیقه قبل از مرگش باور نمیکنه که میخواد بمیره و هنوز امید داره که عمر جاوید داشته باشه!

شاید بگید این چه موضوعی برای نوشتنه ! شاید هم !!!

ما آدما تا تو موقعیت مرگ نباشیم یادمون میره که خودمون هم یه روز میخوایم بمیریم منم از این موضوع مبرا نیستم.راستش دیشب برام یک حادثه پیش اومد که من را به یاد مردن انداخته و از دیروز تا حالا دارم بهش فکر میکنم .دیشب من را به شدت برق گرفت. اولش خیلی ترسیدم.ولی وقتی دیدم سالم هستم و مشکلی پیش نیومده کمی آروم شدم ولی حالا خیلی بهش فکر میکنم .شاید هم علتش اینه که 2 روزه دیگه ماه رمضون شروع میشه و من هم مثل اکثر مردم کمکم به فکر خدا دارم میفتم...شاید!وای به حال ما...


نویسنده : باران ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٥/٢٩


به نام دوست که هرچه دارم از اوست

 

مختک،نمیدونم چرا این اسم را برای این وبلاگ انتخاب کردم!

شاید علتش این بوده که مختک من را به دوران کودکی و زمان قدیم می بره!شاید!

شاید هم دیگه از وبلاگ نویسی برای دیگران خسته شدم.

من همیشه وبلاگم را که آپ میکردم بیشتر به فکر کسایی بودم که میان و نوشته های من را میخونن و موضوعی را بیشتر انتخاب میکردم که بازدید کنندهء بیشتری داشته باشه نه موضوعی که از نوشتن اون لذت ببرم.

حالا با انتخاب این اسم میخواستم کمی متفاوت باشم و تو این وبلاگ فقط حرف دل خودم را بنویسم نه کپی از یک وبلاگ دیگه باشه یا مطالب را از جایی کپی کنم.

دیگه برام مهم نیست که تعداد بازدیدها چقدر شده ، مهم نیست که چند نفر میان نظر میدن ، دیگه هیچ تبلیغی برای مشاهدهء بیشتر نیاز نیست.فقط و فقط برای خودم مینویسم . هیچ کس لازم نیست من را لینک کنه.دیگه توی این وبلاگ هرچی دلم بخواد می نویسم ، غلط املایی دیگه مهم نیست! این شد یک وبلاگ آزاد آزاد آزاد..........!


نویسنده : باران ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٥/٢٠
تگ های این مطلب:مختک